خدا جانم آمدم بنویسم من این روزها نگاهت را بیشتر حس می کنم،
وقتی آرامش یکباره مهمان دلم می شود.
وقتی به چهره ی خسته و عبوسم یکباره لبخندی می نشیند.
وقتی ناخودآگاه نگاهم را به آسمانت می دوزم و اشک در چشمانم حلقه می زند حضورت را بیشتر حس می کنم.گاهی هم این دلم بی قراری می کند در هوایِ نفس گیر این شهر...
گاهی در اوج خوشی هایم در اوج رفاقتم با تو دلم می گیرد...
خدا جانم ببخش اگر گاهی دوست داشتن هایت را نمی فهمم.
خدا جانم مرا چه به درک حکمت تو ... من گاهی گیج می شوم در این دنیا،گاهی فهمیدن حکمتت برای من سخت است به خداوندی ات قسم این روزها صفت رحمان و رحیمت را با تکِ تکِ سلولهایم فهمیده ام.
با خودم فکر می کنم کاش گاهی پی به حکمتت می بردم اگر حکمتت را می فهمیدم مثال دختر بچه ای بهانه نمی گرفتم و کمتر شرمنده ی همیشه بودن هایت می شدم.
خدا جانم من عشق را در تو یافتم من عشق به همسرم را خوب یاد گرفتم خوب می دانم همسرم رفیق راهم است و مرا تنها نمی گذارد می شود مرا عاشقتر کنی؟
من باز بی قرارِ مهربانی هایش شده ام می شود همسر جانم را تا همیشه تا آخرین نفسم برایم بگذاری؟
می شود دستِ نوازشش را از سرم برنداری؟
خدا جانم محسنم را برایم نگهدار...
برچسب:
نویسنده: غزل مرادی